![]() |
![]() |
|
|
هنوز هم میتوانم عاشق باشم
و نوازش را خوب میدانم اما در این شهر هدف تیرهای عشق تنها برجسته ترین اندام است دیگر خسته ام از این چار دیوار سنگی که هر گوشه اش پر است از استفراق دختران و پسرانش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
چونان گنجشکی در هجوم کلاغان
چه نحیف است عشق وقتی پر میشوی از نفرت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط پاپتی |
|
|
حسرت دیدن گل
بر دل خفته هر نابیناست بزدلی میخواهد ترس از حادثه ها ورنه این رنگین برگ از ازل با من و توست گام دیگر بردار تا بدانی هستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
اینکه بیای یا نیایی چندان مهم نی ولی ای کاش این مچ بند مسخره را با خود نمی آوردی.. که دایم چشمت به آن است و هر لحظه "دیر" شدن را بهت تذکر میدهد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
در آخر_ فصل 21 این کتاب جایی که شازده کوچولو با روباه دوست میشه آمده:
...روباه گفت خدا نگهدار..واما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز باچشم دل هیچی را چنان که باید نمیتوان دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند. ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کردی. تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی.. از کتاب شازده کوچولو نوشته دوسنت اگزوپری بهترین کتاب قرن اگر هنوز نخوندیش همین الان بگیر و بخون که از نون شبت واجب تره |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 بهمن1390ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط پاپتی |
|
|
دراین شبهای وهم انگیز که باد سرد می بارد شب یلدا مبارک را به عریانها نباید گفت که سرخی را نه بر آتش که بر گونه همی دارند و یک آغوش آتش را به صد یلدا نمی بخشند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
بعد از باریدن_ آن ابرهای تیره شادمانه به سبز شدنت در درون سلولهایم خیره شدم که چگونه همچون نیلوفر پر میکردی تمامی نسوجم را غافل از خشکی ناگهانی ...حالا من باید ذره ذره بیرون کشم این پیچک خشکیده را از درون خویش |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت بیعرضه گی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا مینامند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
در این ناکجا آباد ....شاید... گردش یکساله ما به دور خورشید از ازل تکرار یک بیهوده بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آبان1390ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
چون پیچک بر پیکرت بودم و نشت_ سرخ_ رگهایم زیر حجامت ناخنهایت. ...دیوانه وار به تالاب تن میکشیدمت و تو غرق در افسون لحظه ها ...تنوره اندامت هوا را چنان میسوزاند که نفسها به ولع بودند تن ها عرق کرده خیس تر از باران اما سرمای برف همه چیز را آب کرد و تنها پیکر یخ بسته ماند بر کف زرد برگها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آبان1390ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط پاپتی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شعر من شعری است
نه تب دارد نه سوز ! |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 دی 1378 |
|
RSS
|